
برجستگی ِ …
دلم می خواهد کف دست ها و نوک بینی ام را بچسبانم به شیشه ی ویترین مغازه و تا خود صبح با چشم های زل زده و ذوق زده ، آن دوتا کفش کوچک زرد رنگ بچگانه را تماشا کنم . دلم رفته است برایشان . " وای حمید ببین چقدر نازن " برنمی گردم که عکس العملش را ببینم . فقط خیره شده ام به کفش ها . کودکم را تصور می کنم که یک سالش شده است و من این دو تا کفش کوچک را کرده ام پایش و با حمید دست هایش را گرفته ایم تا راه ببریمش و او تاتی تاتی کند . حتما سوت هم دارد کف پاشنه اش . ناخودآگاه دستم را می کشم روی شکم برجسته ام . می دانم که نمی توانیم بخریمش . حمید خیلی اوضاع مالی اش خوب نیست این روزها . مخصوصا که امشب هم ، کلی بابت کباب برگی که هوس کرده بودم توی خرج افتاده . البته چیزی که بروز نمی دهد . اما وقتی می گوید " پیاده برگردیم ؟! دکتر گفته برای زایمانت خوبه " می فهمم که دستش تنگ است . که می خواهد خرج و برج الکی نکند . که غرورش هم نشکند پیش من .
چشم از کفش ها می گیرم و دستم را می برم توی جیب پالتوی حمید و شانه ام را تکیه می دهم به بازویش . " برویم عزیزم " ! به گفته ی من راه می افتد اما هنوز یک قدم نرفته ، برمی گردد و می کشاندم توی مغازه . انگار این کفش ها دل او را هم برده اند . دلم می خواهد جیغ بکشم از خوشحالی . چشم هایم دیگر فقط یک چیز را می بینند ...کفش های زرد کوچکی که می روند توی جعبه و کادو می شوند و توی دست هایم جا میگیرند !
.. رو به ....
ـــ می بینی ! حواس که نمیذاری برای آدم . یادم رفت کلاه کاسکتم رو بردارم . کم مونده توی این اوضاع سگی جریمه هم بشم . هی بهت میگم من راضی نیستم . می خوام بچه ، بچه ی خودم باشه . از خون خودم ؛ ولی تو که دست بردار نیستی .
بغض راه گلویم را گرفته . امیر هم که آنقدر تند می رود و بین این ماشین و آن ماشین ویراژ می دهد کلافه ام کرده . سرعت موتور آنقدر زیاد است که هی باد می زند و روسری ام را از سرم می اندازد .
ـــ یواش تر برو !
صدایم را باد می برد .
ـــ چی می گی تو ؟!
لعنت به این موتور . چند دفعه گفته ام تو که پولش را داری ، اقلا یک ماشین بخر . شاید فردا روزی ، قسمت شد ، یک نفر دیگر هم به جمعمان اضافه شد . نمی شود که بچه را نشاند پشت موتور و برد این طرف و آن طرف . خطرناک است . اما .....
به ترافیک می خوریم . انگار تصادف شده . کمی آرام می گیرم و روسری ام را مرتب می کنم . که دوباره سر موتور را آنقدر کج می کند که از بین ماشین های پشت ترافیک ایستاده ، راه باز کند . صبر و تحمل ندارد . مادرم می گوید مرد که سی سالگی را رد کند دلش بچه می خواهد . وگرنه آنقدر بد عنق و بهانه گیر می شود که هیچ جور نمی شود تحملش کرد ... خب امیر یک جورایی حق دارد . دلش می خواهد پدر شود ــ که از بیرون که می آید خانه ، بچه اش را توی آغوش بگیرد ، بدواندش ، بلندش کند و دورتا دور اتاق بچرخاندش ــ پدری کند برایش . مثل من که دلم می خواهد مادری کنم ! اما ...مگر من مقصرم ؟!
می رود توی پیاده رو تا پشت ترافیک نماند . این جا هم دست از تند رفتنش برنمی دارد . خدا را شکر که شب است و کسی توی پیاده رو نیست .
ـــ تو نمی فهمی زن . بچه ی خود آدم یه چیز دیگه ست . اومدیم و از پرورشگاه یکی رو گرفتیم و بزرگ کردیم . از کجا می دونی ننه باباش کی بودن ؟! کلی واسش زحمت بکش ، آخرش ولت می کنه به امون خدا ....
دلم نمی خواهد دیگر به حرف هایش گوش بدهم . دلم نمی خواهد صدایش را بشنوم . بگذار صدایش را باد ببرد . چشم می دوزم به پیاده روی خلوتی که به سرعت از میانش رد می شویم . بگذار او هم همین طور اراجیف ببافد برای خودش ؛ هی سرش را هم می چرخاند عقب تا مثلا صدایش را بهتر بشنوم . نور یک مغازه ی سیسمونی فروشی از دور پیداست . می شناسم این مغازه را . بارها تنها آمده ام و پشت ویترینش ایستاده ام و آرزو کرده ام که کاش می شد من هم یکی از این وسایل را می خریدم برای کودکم . مخصوصا آن کفش های زرد کوچک بچگانه را که بدجوری دلم را برده ـــ که وقتی پسرم یک سالش که شد ، پایش کنم و دست هایش را بگیرم و راه ببرمش ، و او تاتی تاتی کند برایم . از جلو خیره می شوم به نور مغازه ، تا از کنارش که رد شدیم باز آن کفش های زرد بچگانه را یکبار دیگر ببینم ..... که یکدفعه درب مغازه باز می شود . زن بارداری با همسرش می دود توی پیاده رو و جعبه کفشی را می گیرد بالای سرش و می چرخد و خوشحالی می کند . یک هو ظاهر می شود جلویمان ــ سر راهمان. ناگهانی ! امیر حواسش نیست . نگاهش نیست به پیاده رو . سرچرخانده عقب و دارد برای من حرف می زند...
ـــ بچه باید از خون ِ خود آدم باشه زن !
تنها می توانم جیغ بکشم ....
ــــ امیر روبروت ........
..تهی !
خالی شده ام . و پر از سکوت ...دیگر هیچ چیز درونم نیست ؛ به جز یک بغض بزرگ و سنگین که توی تمام وجودم رخنه کرده . دست می کشم به شکم صاف و مُرده ام . هیچ گرمایی ندارد . بغضم را می بلعم و تکه کاغذ را می چســبانم روی دیوار سرکوچه :
" حـــراج سیسمونی کودک ! نو ....و دست نخورده ! "
:.
پی نوشت بی ربط: بعضی وقت ها آدم دلش می خواهد بعضی حرف ها را به بعضی آدم ها بزند . اما....اما نمی شود .و چقدر سختند این نشدن ها ...خیلی سخت !
چندوقتی بود خودخواهی یک نفر بدجوری ذهن و روانم را به هم ریخته بود . باورم نمی شد که مگر می شود یکی تا این حد از خودمتشکر و مغرور باشد . و حتی ذره ای برای عقاید دیگران احترام هم قائل نباشد ، و چون عادت ندارم اجازه بدهم ، یک موضوعی بیش از یکی دو روز ناراحتم کند ، بالاخره یک راهی برایش پیدا کردم .
نشستم به جای اینکه به خودپسندی کسی که رابطه ی چندانی باهم نداریم و گه گاهی شاید فقط یکی دو کلمه حالی از هم بپرسیم ، فکر کنم ، به همه ی دوستان خوبی که واقعا گلچینشان کرده ام و به عقاید و باورهایشان افتخار می کنم ، فکر کنم . راه حل خوبی ست . آرامش می دهد به آدم .
باور عجیبی دارم به این جمله که: آدم ها را باید از دوست هایشان شناخت .
وَ لُــدت مبــــارک !

این که عاشق زمستانم ، هـیچ ؛ این کــه شب هـای طولانــی اش را که جان می دهــند برای دور هم جمـع شدن و فوتبال دستی بازی کردن هـم دوست دارم ، هیچ تــر ! روز تولد خودم را هم که بگذاریم کنار ، ...می ماند یک روز ِ سفید ِ صدفی که تازگی ها به همه ی این زیبایی های زمستانی ِ دی ماهی ام ، اضافه شده . روزی که تو ، برای اولین بار چشم هایت را به دنیا باز کردی ....
تویی که خدا ، چند وقتــی ست به دنیایـم و به دردانه های زندگی ام که جان می دهم برایشان ، پیونــدت زده !
بودنت را دوست دارم ،...و از این که دارمت ، از این که عشق را به زندگی تنها برادرم هدیه داده ای ، از این که کنار لحظه های شاد ِمان هستی ،.....
... خوشـــــــحــالـــــــــم !
آمدنت به اندازه ی تمام دانه های سرخ انار مبارک !
::.
+ بین خودمون بمونه : دوسِـــت دارم ... تازه ظرف های شام هم به من هِــچ ربطی نداره . خودت بشور !
:.
پی نوشت عکس : ( Forever Friends By Kelli Miller )..... من و توییما :دی
nbsp;
می ترســــم ؛ از خواب هایی که تا دیشب پُــر بودند از تو و احساس یک طرفه ات / و حالا پُــر شده اند از من و تو ! و احساس دو طرفه یمان ......باور کن خیلی می ترســـــم ؛
گـُـــل شــــ ــب بـــــــــو
اولین باری که شناختمت ، موقع اسباب کشی بود ــ وقتی داشتم کارتون کتاب هایم را می بردم توی خانه. آن هم از روی کفش هایت . دو جفت کفش مشکی و ساده و بدون پاشنه . انگار تازه واکسشان زده بودی و گذاشته بودیشان جلوی در . روی قالیچه ی بنفشی که دو تا گل لاله ی سفید رویش داشت . هیچ کفش دیگری جلوی در خانه ات نبود . فقط کفش های تو و یک جفت دمپایی ابری زنانه که حتما آن هم برای خودت بوده . دلگرم شده بودم به این که تو هم حتما مثل من تنها زندگی می کنی ــ مجرد . ارغوان ! نمی دانی چطور این کفش های ساده ی تو تا شب فکرم را به خودش مشغول کرده بود . تو را توی تصوراتم ساخته بودم . دختری میانه قد ، سفید رو و بدون آرایش . با بوی عطر ملایمی که وقتی از راه پله ها می روی پایین ، خیلی توی فضا نماند و مشام آدم را نزند . با قدم هایی آرام و به نظم و سبک که هیچ پرنده ای را از سر راهت نپراند . و صدایی که نه ناز و عشوه ی تصنعی داشته باشد و نه زمختی و خشونت فحاشان را . منحصر به فرد بودی تو ارغوان . آرام ؛ متین ؛ .... و زیبا !
هر روز صبح که از در خانه می زدم بیرون ، کفش هایت را می دیدم و شب ها هم که برمی گشتم ، باز هم کفش هایت ، فقط به جهت عکس جلوی در خانه ات جفت شده بودند . کاش می شد خودت را می دیدم یکبار . کاش می شد یکبار از من دیرتر می آمدی خانه . که پشت در کشیک بایستم و گوش بدوزم به صدای کفش هایت که تو کی از پله ها می آیی بالا . اما نه . کفش های تو که صدا ندارند . هیچ جور نمی شود متوجه رفت و آمدت شد . از همسایه ها هم نمی شود پرس و جو کرد . می ترسیدم ارغوان . می ترسیدم برایت حرف در بیاورند . می ترسیدم بی آبرویت کنند و آرامشت را به هم بریزند . نه . دلم می خواست در آرامش به سر ببری . غافل از این که همسایه ی روبرویی خانه ات شب و روز در فکر توست .
اما تو چه ؟! به من فکر می کردی ؟! نع ! حتما هر غروب که به خانه می آمدی پله ها را آرام و با خیالی راحت می آمدی بالا . حتی به در واحد من هم نگاه نمی کردی . کفش هایت را جفت می کردی جلوی در و کلیدت را که یک عروسک بنفش کوچک بهش آویزان بود می گرفتی دستت و در را باز می کردی . حتما خانه ات باید خیلی خوشگل می بود . خانه ای نقلی و تر و تمیز که در نهایت با سلیقگی چیده شده بود. می رفتی توی اتاق . مانتو و مقنعه ات را در می آوردی و آویزانشان می کردی به جالباسی پشت در اتاقت . حوله را برمی داشتی و می رفتی و یک دوش آب گرم می گرفتی که از هرچه آلودگی محیط بیرون است پاک شوی . بشوی کبوتر سفید خانگی . پاک پاک . آن وقت یک لباس بنفش هم می پوشیدی که دامنش می رسید تا سر زانوهایت .. موهایت را هم می ریختی روی شانه های سفیدت و یک موسیقی ملایم هم می گذاشتی و می رفتی توی آشپزخانه . اینجا بود که دیگر دست های ظریفت ، معجزه می کردند و بوی عطر غذا را تا تمام ساختمان پراکنده می کردی . آی ارغوان ...ارغوان ! کاش که می دیدمت ! کاش که اسمت را می دانستم اقلا . ارغوان را خودم ساخته بودم . می امد به تو . به تمام ِ تو ! ارغـــــــوانـــــــــــ.......
آن شب را یادم هست . به فکرم زده بود که بیایم و در آپارتمانت را بزنم و ازت یکی دو تا چای لیپتون بگیرم . شاید می شد به این بهانه چهره ات را دید . اما در اپارتمان را که باز کردم ، کفش هایت درجا میخکوبم کرد . گِــلی بودند و کثیف . و دمر و لنگه به لنگه ، افتاده بودند وسط پاگرد . انگار که با عجله درشان آورده بودی و پرتشان کرده بودی جلوی در . برشان داشتم . کفش های تو را ارغوان . کفش های تو را برداشتم و رفتم توی خانه . با وسواس تمام ، واکسشان زدم و تویش را با یک عالمه گل های شب بوی بنفش پُر کردم و جفت کردم جلوی در خانه ات. فردا صبح کفش ها را با یک جعبه شکلات که رویش یک پاپیون قهوه ای رنگ بود جواب دادی . گذاشته بودی اش روی جاکفشی ام . که وقتی از سرکار برمی گردم ، شوکه ام کند . مثل گلبرگ های توی کفش تو که حتما صبح که می رفتی سرکار، شوکه ات کرده بود . به سرم زد که کاش برایت یک جفت کفش نو بخرم . از آن زنانه های پاشنه بلند که جان می دهند برای دلبری . که با همان پیراهن بنفش ات که دامنش می رسد تا سر زانوهایت بپوشی و توی خانه راه بروی و زیبایی ات را دوصد چندان کنی . می دانم که چنین کفش هایی را حتما توی خانه می پوشی . برای دل خودت . برای دنیای خودت !
تمام پاساژها را گشتم تا کفش هایی را که به تو بیایند را پیدا کنم . بنفش و پاشنه بلند . با یک سگک نقره ای گوشه اش. چقدر دوستشان داشتم . انگار خود تو بودی ارغوان . خود ِخود تو ! ساق پاهای سفیدت را می شد توی کفش ها تجسم کرد . و قامت به سرو مانندت را که ایستاده ای روبروی آیینه و یک نگاه به کفش ها می اندازی و یک نگاه به چهره ی دلربایت . که کاش نگاه من بود جای نگاه تو ... که کاش چشم های من بود جای چشم های تو !
توی کفش ها را دوباره پُر از گل کردم و گذاشتمشان جلوی در خانه ات . روی همان قالیچه ی کوچک ! انتظار داشتم برشان داری . انتظار داشتم غروب که برمی گردم خانه ، جای کفش ها جلوی در خالی باشند و دوباره یک جعبه ی شکلات با یک پاپیون قهوه ای رنگ روی جاکفشی ام خودنمایی کند . غروب شد . برگشتم خانه . پله ها را تک به تک آمدم بالا . اما نه جای کفش ها ، که جای تو خالی شده بود ارغوان . نه کفش های مشکی خودت بود ، نه آن دمپایی ابری زنانه ، نه آن قالیچه ی بنفش کوچک و نه تو! ....در آپارتمانت باز بود و سنگ های بدون فرش و اتاق های بدون اثاث و پنجره های بدون پرده ، از یک گورستان متروکه هم ، دلگیر تر به نظر می آمدند.
و کفش های بنفش و پاشنه بلند ، .....دست نخورده کنج دیوار جفت شده بودند . پر از گل های شب بوی بنفش !
دنــــــــــــــیا زَدهــــــــــ ...!
دست ها و پاهایم باز یخ زده اند از سرما . پتو پیچیده به دور خودم ، یک چای نعنا می ریزم و ولو می شوم روی کاناپه . دیگر خسته شده ام از طعم کاپوچینو و قهوه فرانسه . دیگر حتی طعم گس چای محمود هم برایم جذاب نیست . دیگر هیچ چیز برایم جذاب نیست . از همه چیز خسته ام . از این پروژه های رنگارنگی که ریخته سرم ، از این سایت هایی که باید کلی سر و تهشان را بگردم بلکه مطلبی به درد بخور درشان پیدا کنم ، از کارخانه و شرکت و پیمانکارانی که باید به پرحرفیشان گوش بدهم ، از قیافه ی همیشه خندان استاد، با آن کت و شلوار سرمه ای بور شده اش ، از فـِـرِم نقره ای عینکش ، از خانوم مهندس گفتن هایش ، از شوخی های لوس و بی مزه اش وسط کلاس ، از ساختمان جدید دانشگاهمان ، از آب و هوای خنک و تمیزش ، از مسیر رفت و آمدش ، از ترافیک پشت چراغ قرمزها و شلوغی مردم و حرف زدن هایشان ، از همه ی این ها خسته ام . می گویم شاید کمی پیاده روی حالم را جا بیاورد . کمی خرید ، کمی تنوع ، یکی دو تا کفش و لباس جدید ، کمی قدم زدن ، اما حتی از پاساژ های خرید تجریش و تمام کالاهای لوکسشان هم خسته ام .
نمی دانم چه مرگم شده . انگار دیگر هیچ چیز حالم را جا نمی آورد . نه تنهایی ، نه مهمانی ، نه کتاب خواندن و آهنگ گوش کردن ، و نه حتی گردش و تفریح ! از تمام پارک های تهران بیزار شده ام . از خوابیدن هم همین طور . خواب هایی که تا چشم هایم گرم می شوند ، او سر و کله اش پیدا می شود و تا بیدار نشوم دست از سرم برنمی دارد . از تمام خوابیدن ها و خواب دیدن های دنیا هم خسته ام .
به سرم می زند باز کلوچه بپزم . کلوچه ی زنجفیلی و سیب و تمشک ! یا شاید هم بخواهم پای سیب درست کنم . اما دست ها و ذهن خسته ، طعمشان را خراب می کند . می دانم ! از هر کاری که تا همین چند روز پیش عاشقان بودم ، خسته ام . از بافتنی کردن ، مجسمه ساختن ، سفال رنگ کردن ، شعر خواندن ، تئاتر رفتن و حتی گاهی سکوت کردن ..... خســـــــتــــــه ام !
حتی تر از خودم .... از چهره ام ! آنقدر خسته ام از خودم که دلم می خواهد یک تکه روزنامه بچسبانم به تمام آیینه ها و شیشه های ماشین ها و پنجره های آیینه ای درهای ساختمان ها و حتی شیشه ی عینک های آفتابی !
آخــــــــخخخخ که چقدر خسته ام این روز ها . می بینی ....خیلی خسته ام !
::.
وقتی حال آدم تا سر حد جنــــــون بد باشد ...........
بگذریـــــــ ـــــــم !!
انتظار ! انتظــــار ...تنها تو می دانی معنای این کلام را و من . تنها من و تو ...ما ! به انحصار ماست این انتظـار که به ســـــر می آید امروز ...آری ! امروز تو می آیی و من چه نقشــــه ها که نکشیده ام برایت ...برای لحظه هایمان ! برای باران هایی که قرار است ببارد ، و برگ های سرخی که قرار است زیر قدم هایمان تا بخورند و بشکنند !
کم بی تو گــز نکرده ام این خیابان بی عابر ِ خیس ِ پُر درخت ِ خشکیده را ، که نه تویی باشی کنارم و نه نشانی از تو ...! و کم بی تو سکوت نکرده ام این پاییز های خشک ِ سرما زده ی ِ سخت و چغر را که نه حضورت کنارم باشد و نه حتی رد پایی از تو !... که حالا که تو می آیی ، حالا که می توان شانه به شانه ات تکیه داد و از نفس هایت ترانه ساخت و از گرمای دست هایت آشیانه ، چطور برنامه نریزم برای تمام این هایی که توی خوب را می شناسند و می طلبند !
آری ! خوب تویی . آن که خوب است فقط و یگانه است تویی ! وقتی که شنیدم می آیی ، این را فهمیدم . تو خوبی و وفا کرده ای به قول . به قولی که آن پاییز ، آن روز بارانی ، زیر آن درخت سرخ ِ قدکشیده ی ازل ، آنجا که من و تو را ، از یک خاک گِل زدند ، کلمه به کلمه و دست به دست با من ادا کردی .
" من و تـــو ....از ازل.... تــــا ابــــد .."
چند سالش را نمی دانم . خودت می گفتی که خوب نیست لحظات انتظار را شماره کنی ! شماره نکردم . حالا تو آمده ای . باز هم دارد باران می بارد . باز هم شال به سر و صورت پیچیده ، دارم خیابان بی عابر ِ خیس ِ پاییز خورده را قدم می زنم . کز کرده ، دست ها به جیب و سر فرو برده به یخه و قوز کرده ـــ به عادت همیشگی ! نگاهم به زیر است و زل زده ام به جفت کفش های گـِـلی و آتشی رنگم . نه از باران است و نه از سوز سردش . تب کرده ام . آتش در گلو دارم و نگاه به زمین . به کفش هایم . جفت کفش های قدم زنانم ، که لختی نمی گذرد همراهی میابند . مشکی و گلی و فرسوده ! ترک خورده از سال ها دوری و انتظار ، و حالا بی تاب و بی قرار وصال !
" خـــاتون "
دل به لرزه می افتد از صدا . از موج وحشی سرخی که از واج به واجش ، نای به نایش ، فراز به فراز ، رج به رج ، خروش می کند به روح و جانی انتظار کشیده و تاب و توان از دست داده ـــ به روح و جان انتظار کشیده ام و تاب و توان از دست داده ام ! به لرزه می افتد دلم . به صدایش . به خاتون گفتنش . و سر ، باور این ندارد که بچرخد که یار از دیار آمده را باز جوید ....
" هآی هآی ! خاتون ! عجب شیرین شده ای تو . پشت چشم نازک می کنی و روی از من بر می تابی ...به کدامین گناه چنین دلربا ، جان می ستانی ازم ؟! دور افتاده بودم سال ها. انتظار کشیده . و حال وصالت ،... خاتون ، نگــــاهی ، گوشــه چشمـــــی ، آخـــی حتی به گزیدن کف پاهایت به تکه سنگی ، تا دست کم به صدایت ، به آن ملودی جانبخش و روح آسا ، دست یابم اندکی ! خاتـــــون ..... "
کفش ها به سخن آمده اند . به صدایی آشنا و به کلامی رازگونه ! می توانم ، سر می گردانم ، چشــــم می چرخانم ، و یار جست و جو می کنم . هست ! کنارم ، به بَرم ، شانه به شانه ، دست به دست ، قدم به قدم و همان ترنم نفس های آشنا ، همان صدای ساحر .... اما چهره ای بی نشان ! محــــو و به مـــه پوشیده شده . نه لب ها و نه بینی و نه حتی چشم هایی که خیرگیشان مطمئنم کند از این حضور گرم !
" هــآی خاتون ..خاتون .... چقـــدر دلتنگ این ابلیس سیاه چشمانت شده بودم "
صدا می آید ؛ بی جنبیدن لب هایی پشت مه . بی لبخندی از چهره ای محو ! قامت دارد تنها . و سینه ای فراخ و تپنده از هر تپشی . و کفش هایی مشکی و گلی و فرسوده . اما صورت ..... هیچ ! تنها هست ! کنارم ..شانه به شانه ....قدم به قدم .....
:.
باز هم دلم هوای نوشتن کرده . از آن نوشتن هایی که کلمات می آیند پشت حنجره ، پشت بغض پنهان می شوند و دل دل می کنند که غـــرور بشکنم و سر باز کنند . آن وقت چـــه بی وقفه و سیل آسا که خروش نخواهند کرد . راه به اشک نمی دهم . غرورم را به سکوت وا می دارم و نا امیدی تا می آید چمبره بزند روی ایمانم ، به کُفرش تن نمی دهـــــــم و به تلافی اش دو رکعت نماز عشق می خوانم . اما باز هم دلــــم ...
باز هم دلم هوای باران کـــرده . از آن باران های معطر پاییزی که از صبح تا غروب ، و از غروب تا شام ، و از شام تا سپیده ی سحر، تمام سیاهی شب را می بارد و می بارد و ....مــــــــی بـــــــارد !
آخــــــــــــ خ باران ! کاش که بباری . کاش که آنقدر بباری و بباری که تمام دق و دلی هایم را زیر ترنم مرطوبت آرام کنم و دیگر بهانه های پاییز ، بهـــــانه هایی که به هر برگ ریزانی ، به هر رگبار و طوفانی رنگ و رو تازه می کنند از نو ، به خود فرو رفته و عزلت نشینم نکنند !
باز هم پاییز و باز هم بهــــــانه هایش ! و باز هم سکوت و گوشه گیری گــَسی که دچارش می شوم . کی می خواهند آرام بگیرند این بهانه ها نمی دانم . دلکــــــم ، تاب آور انــــدکی . چند صباح فقط !
:.
چند شبی هست که خواب هایم شده تکراری شاید شیرین از او ! اویی که با سکوتش ، نگاه خیره و لب های خندانش ، پیدایش می شود ، دوری می نشیند ، و عاشقانه می کند تمام پَره پَره های خوابم را . حکمت این تکرار ها چیست نمی دانم . اما حس امنی دارد این خواب ها ...حسی خوب ! دوستشان دارم ...
:.
این آهنگ آتش می زند به برگ های سرخ و خشک ِ پاییزی این روزهایم !
:.
نخیر ! انگار قرار نیست این دوتا دانه ی گمشده ی تسبیح پیدا شود . همه جا را گشته ام . زیر میز کارم و صندلی ها و حتی زیر قفسه پرونده ها . اصلا معلوم نیست کجا قِل خورده اند و رفته اند . یادگاری آقاجان بود تسبیح . از آن هایی که پدر به پسر ، مثل نام خانوادگی ، دست به دست و نسل به نسل می چرخد . ناغافل نخش پاره شد و دانه هایش سر تا سر دفتر کارم پخش و پلا شد . حالا تسبیح به نخ کشیده ام فقط دو تا دانه کم دارد . 97 تاست و تا آن دوتای دیگر را پیدا نکنم نمی شود گره اش بزنم . همدم همیشگی ام است این تسبیح . حتی اگر ذکری هم نگویم باز باید توی دست هایم بچرخانمش . عادتم شده انگار...
دارم کاغذ های روی میز را به هوای این دو تا دانه تسبیح می گردم که سر و کله اش پیدا می شود . آرام و بی صدا . درست عین یک قو ! عجب زمانه ای شده . آدم دیگر حتی به چشم های خودش هم اعتماد نمی کند . الان پنج شب پی در پی است که می آید توی خواب هایم . تا به حال ندیده امش . یعنی ندیده بودمش . با لب های خونی اش گونه ام را می بوسد . لبخندی می زند و می رود . بی هیچ حرف و حدیثی . و حالا آمده درست روبروی من ایستاده و با همان لبخند زل زده توی چشم هایم . با آن که بوسه هایش توی خواب به میل من نبود ، اما همچین بگویی نگویی ، از داغی لب هایش لذت می بردم . ناخواسته چشم می دوزم به لب هایش . بی رنگ و روست . انگار که فشارش افتاده باشد . چشم هایش اما بَراقند . یک برق تیز و جذابی توی چشم هایش هست که آدم را مجبور می کند بی هیچ پلک زدنی بهشان خیره شوی . تُرش اخمی می کند و چادرش را کیپ می کند و می گوید که آمده برای استخدام .شرمنده می شوم و چشم هایم را می اندازم پایین . همیشه این جور وقت ها که با خانمی هم صحبت می شدم ، تسبیح آقاجان را توی دست هایم می گرداندم و یکی دوتا استغفرالله می گفتم اما حالا ...
گفتم " کار سختیه همشیره . مطمئنی ؟! " سکوت کرد . سکوتی که مجبورم کرد دوباره به صورتش نگاه کنم . معصوم و زیبا . و یک جور مسحور گر . گفتم لابد پدر و مادر پیری دارد که مجبور شده به این کار تن بدهد . وگرنه او کجا و کار توی آشپزخانه ی یک هتل کجا ؟! وقتی دوباره به ظرافت و زیبایی اش نگاه می کردم دلم نمی آمد . آخر حیف تو نیست زن ! این دست های سفید و انگشت های کشیده و ظریف که نباید کار کنند . حیف این وجود ملیح تو نیست که بوی تند غذا بگیرد . حیفـــــــی انصافا . حیـــــف !
ـــ مجبورم برادر ! چاره ای ندارم .
چقدر هم صدایش ملیح است و دلنواز . ناز دارد . یک جور خوش آهنگ حرف می زند . انگار که دلت بخواهد ساعت ها بنشینی و او یکریز برایت حرف بزند . هرچه گفت گفت . مهم نیست . فقط ...صدایش ....! ...صدایـــت !
پس حدسم درست بوده . از روی اجباره آمده سراغ چنین شغلی . می گردم دنبال فرم استخدام . کاغذ را که می گیرم جلوی رویش ، دوباره ناخواسته محو چهره اش می شوم . طره ی مشکی مویش اندکی از زیر روسری زده بیرون و از فرط گرما ، چسبیده به گوشه ی گونه اش . چه هارمونی خوبی پیدا کرده با سفیدی صورتش . موهایش باید عطرآگین باشد . از همین جا هم می شود عطر گیسوانش را احساس کرد . پُرپشت و مشکی ؛ که صورت بخوابانی به موهایش و نفس هایت را از عطر انبوه ظلمت گیسوانش پُر کنی .. وجود نحیفش را به آغوش بکشی و دست های لرزان و انگشت های کشیده اش را ببوسی .. زل بزنی به چشم هایش و بخواهی که برایت سخن بگوید ؛ شعر بخواند ؛ آواز سر دهد حتی ؛ و تو مست ِ جمال ِ خلقتش شوی .. ریحـــــــان ! حتمنی باید اسمش همین باشد . هیچ اسم دیگری تا این حد به زیبایی اش نمی آید . آ ــــــی که عجب دلفریب و آشوب گرست . ریحـــــان !! ........
ـــ خدا خیرت بده برادر . با یه شوهر بیمار توی خونه و دو تا بچه ی دوقلو ، چاره ای برام نمونده بود !
برق می گیردم . خیس عرق می شوم و حس می کنم آتش درونم روشن کرده اند . کجا بوده ام من ؟! تا کجاها که خیال نکرده بودم و چه بوسه هایی که از او نگرفته بودم ؟! حتی تا قصد مَــحرم کردنش هم پیش رفته بودم . خدا ببخشدم . چه هوس آلود به این زن پاک و معصوم نگاه کردم .
ـــ فقط اگه اجازه بدید ، دو شنبه ها نیام . وقت دکتر شوهرمه ......
برگه را می گذارم جلوی رویش تا نام و فامیل را پُر کند و امضا کندش . چشم دوخته ام به برچسب حرم امام رضا که زیر شیشه ی میزم است و یکریز دارم استغفرالله می گویم . کاش تسبیحم دستم بود . چقدر توی این لحظه بهش نیاز دارم . انگار ذکر گفتن بی آن تسبیح فایده ای ندارد . دوباره یاد خیال های شیطانی ام که می افتم دلم آشوب می شود . کاش مجرد بود . کاش اصلا شوهری نداشت . یا که شوهرش هرچه زودتر رفتنی بود ..... دوباره به چهره ی زن نگاه می کنم که یک دفعه با آن چشم های براقش ، خیره می شود توی چشم هایم و کم کم لب هایش به لبخندی ـــ همان لبخند آشنای توی خواب هایم ــ گشوده می شوند . حالت چهره اش به کلی عوض شده . از آن آرامش به در آمده . صورتش را نزدیک می آورد و آرام می گوید : " نیــــــازی به این کاغذ بازی ها نیست میکائیل جان . من با شــــما جور دیگه ای قرار می گذارم . همان طور که خودت دوست داری ! " ....که لب های خندانش به سرخی خون می شود یک دفعه و ناغافل گونه ام را می بوسد .
جا می خورم . بدنم یخ کرده و رد خون لب های زن ، گونه ام را بدجوری می سوازند . هرچه دست می کِشم که پاکش کنم این خون را ، نمی شود که نمی شود . هنوز دارد می خندد . خنده هایش صدا دار می شوند کم کم و بعد قهقهه و صدای قهقهه اش آنقدر بلند و گوش خراش می شود که صدای جیغش کل اتاق و بعد کل ساختمان و بعد تر کل شهر را پُر می کند . آبــــــــرویم ...آبــــرویم رفت ! کل شهر ، همه ی آدم هایی که می شناختم و نمی شناختم ، همه شان شده اند یک جفت چشم ، و دهان هایی که دائم سرزنش گر صدایم می کنند . " مــیــکــائــیـل "..... خدایا این دیگر چه آبروریزی بود ؟! حالا تمام شهر شده صدای قهقهه های زنی خونین لب و صدای همهمه های میکائیل گفتن های مردم ....
ـــ مــیــکــائــیـل!
صدای مرتضی ست اینبار . شانه ام را دارد تکان می دهد و صدایم می کند . از خواب می پرم . تمام صورتم عرق کرده و دست هایم می لرزند .
ـــ آقا داداش ! از شما بعید بود تو محیط کار خوابتون ببره . خوبین ؟
دست می کشم به گونه ام . تمیز است . بدون هیچ رد خونی . اما هنوز سوزشش را احساس می کنم . باز هم خواب آن زن . باز هم لب های خونی اش و قهقهه های بلند و کرکننده اش . بلند می شوم از پشت میز و می روم تا آبی به دست و صورتم بزنم و تجدید وضو کنم . از همان بچگی یادم است آقا جان همیشه باوضو بود . و همین هم باعث می شد که به قول خودش غفلت نکند . من هم از وقتی که دیگر عقلم قد می دهد دائم الوضو شده ام . اما هنوز هم که هنوز است باز .... ! نمونه اش همین خوابی که دیدم . خدا می داند چه خطایی ازم سر زده که این طور هوس آلود خواب می بینم .
آب وضو دارد از دست ها و صورتم می چکد که می آیم توی اتاق . هیچ وقت آب وضو را خشک نمی کنم . می گویند ثواب دارد که بگذاری خودش خشک شود . مرتضی دارد برگه های روی میز را جمع می کند . چهارده سالی از من کوچک تر است . بعد فوت آقاجان گرفته امش زیر پر و بال خودم که نکند به خطا کشیده شود . مرا که می بیند لبخندی می زند و می گوید که مردی آمده بوده دیدنم . وقتی دیده نیستم گفته چند دقیقه ی دیگر می آید باز . می نشینم پشت میز . دوباره دست می کشم به گونه ام . هنوز لب های داغ و سرخ زن را حس می کنم . باز هم مثل خواب های قبل ، با یادآوری بوسه هایش ، لذت سراسر وجودم را می گیرد . مخصوصا حالا که می دانم خواب بوده و گناهی به گردنم نیست . اصلا شاید اینبار خودم توی خواب پیش قدم شوم و بوسه ای از لب هایش بگیرم .
ــــ ببخشید جناب ؟!
مرد ناتوان و خمیده ایست که ایستاده کنار در و رنگ و رویش زرد و بیمارگونه است . انگار می شناسمش . اما هرچه فکر می کنم نمی دانم از کجا . چهره ی خشمگینی دارد .
ـــ مردکه ی چشم چران ِ ......!
لابد باز یکی از مشتری هاست . ناراحت می شوم از این که این طور جلوی مرتضی مرا خطاب کرده . یک جور ملامتگر خیره شده توی چشم هایم و عصبانیت دارد از نگاهش می بارد . انگار که اگر در توانش بود و می توانست ، حمله ور می شد طرفم و زنده ام نمی گذاشت .
ـــ چه طور به خودت اجازه دادی در مورد زن من ، خیال های ناپاک بکنی ؟!
خشکم می زند و آن چه را که میشنوم باور نمی کنم . حتی نفس کشیدن هم برایم غیرممکن شده . مرتضی را از اتاق بیرون می فرستم و ولو می شوم روی صندلی و می گذارم مرد هرچه دلش می خواهد بد و بیراه بارم کند . شوهر بیمار همان خانم توی خواب هایم است. او دیگر از کجا پیدایش شده ؟!
تمام قوایم را جمع می کنم که بگویم آرام تر صحبت کند که دیگران نشنوند و آبرویم نرود . اما دوباره صدایش را بلند می کند و می گوید که می خواهد شخصیت پست مرا برای همه آشکار کند . دیگر نمی توانم اجازه دهم به داد و فریادش ادامه دهد . حالا من هرجور که در مورد زن او خیال کرده ام ، فقط خیال و تصور بود . او که نباید این طور آبرویم را بریزد . عصبانی می شوم و پارچ آبی که روی میز است را برمی دارم و پرت می کنم طرف مَرد . می خورد توی سرش . ناله می کند . خون ، روی پیشانی و صورتش را می گیرد . چشم هایش بسته می شوند ، و بی صدا ، پخش زمین می شود . تمام سرش خونی ست و ..حتی نفس هم نمی کشد دیگر !
آشفته حال به دنبال تسبیح می گردم . نیمه کاره گذاشته بودمش توی کشوی میزم . می اورمش بیرون و دوباره سعی می کنم آن دو تا دانه ی گمشده را هم پیدا کنم . نیازش دارم . بدجوری نیازش دارم . کجا افتاده اند یعنی ؟ تمام این شومی ها از همان دوتا دانه ی گمشده است .
زیر میز خم شده ام و دست های لرزانم را می کشم به کف زمین که کفش های بندی و ناخن های سرخ و ساق های سفید و کشیده ی پای زن ، چونان گربه ای دلربا و عشوه گر ، جلوی چشم هایم سبز می شوند . سر که بلند می کنم ، می بینم با یک لا پیراهن حریر ایستاده جلوی رویم و باز همان لبخند خونی روی لب هایش نقش بسته . صدای لطیفش می پیچد توی گوشم که "من از آن توام . دیگر هیچ چیز مانع ات نیست " ... و دست هایم را می گیرد و بلندم می کند و خودش را توی آغوشم جا می دهد .
آـــــــــی ریـــحــــان ... ریــــحــــان ... صدایـــت ... صــدایــــت .....!! طاقت نمی آورم دیگر . نه در مقابل چنین ملاحتی طاقت نمی توانم بیاورم دیگر . به شدت تمام به آغوشم می فشارمش و عطر شب گیسوانش را پُر می کنم توی مشامم . می بویمش و می بلعمش و این وجود ابریشمین را به نوازش می کشم . لب های خونی اش را می بوسم و دوباره لذت سوزش لبهایش را با تمام وجودم احساس می کنم . و صدای خنده هایش ...قهقهه هایش ...جیغ های کشیده و گوش خراشش .... به ناگاه مرتضی درب اتاق را باز می کند و نگاهش می افتد به ما . هول می کنم . نگاهش هم متعجب است و هم ملامت بار . یک نگاه به من می کند و یک نگاه به آن زن و یک نگاه به جسد خونی آن مَرد . باورش نمی شود . باورم نمی شود . تمام ابهتم پیش مرتضی شکست . خُرد شدم در مقابلش . نابود شدم..... و مرتضی ....مرتضی ....افسوس تمام چهره اش را گرفته و می شود دو نفر ...و سه نفر ....و چهار نفر ....و جمعیتی که سر تکان می دهند دائم و لب هایشان می جنبند به میکائیـــــل گفتن هایی سرزنش گر ...آبـــرویم خدایا ...آبرویــــم !!
ــــ میکائــــیل !
به تکان های دستی از خواب می پَرم . عرق تمام صورتم را پُر کرده و دست هایم می لرزد . پس خواب بوده باز هم . چه خوب که خواب بوده تمام این اتفاقات و بی آبرویی ها . تسبیح ! باید هرچه زودتر آن دو تا دانه گمشده را پیدا کنم . چشم هایم را که می گشایم ، ......چهره ی افسون گر زن و موهای مشکی و پریشانش لبخند می زند به من . خم می شود بـــــاز ..... و گونه ام می سوزد از سوزش تند لب هایی خونی !
+ عقل سرخ ــ شیخ الاشراق شهاب الدین سهروردی
+ سو و شون ـــ سیمین دانشور