" چــقدر روح مــحتاج فرصــت هــایـی ست کــه در آن هیــچ کـــس نبــاشد "
این روزها دوباره حال و هوای این جمله را پیدا کرده ام . زندگی ام وارد مرحله ای شده که احساس می کنم نیاز به کمی آرامش دارم و تنهایی ! برای همین چندماهی نخواهم بود . متاسفم که مدتی به وبلاگ دوستان سر نزدم . امیدوارم همگی سال خوشی را در پیش رو داشته باشید .
مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه

دستمال نم دار را می کشم روی آیینه ی قدی توی پذیرایی که همین تازگی ها به رامین گفته بودم بدهد قابش را طلاکوب کنند . چند لکه آب رویش افتاده . حسابی تمیزش می کنم و یکی دو تا عود هم کنارش روشن می کنم . دکولته ی مشکی رنگم را می پوشم و کفش های مجلسی بندی ام را هم پایم می کنم . می ایستم جلوی آیینه و به خودم توی آیینه نگاه می کنم . هیچ نقصی ندارم . زیبا و جذاب . لطیف و پر از ظرافت . یعنی این همه برتری لایق پرستیدن نیست ؟! خم می شوم روی زمین و روبروی آیینه سجده می کنم . درست مثل مادرم . او هم وقتی طلاهایش را می گذارد روبرویش ، همین طور بهشان سجده میکند . و برخلاف پدرم که همیشه جلوی دعا ها و اوراد و تسبیح هایش تعظیم می کند . اما من سجده کردن را بیشتر دوست دارم . احساس تعالی می کنم از تمام داشته هایم وقتی به سجده می روم . هیچ کس به زیبایی من نمی رسد . هیچ کس ذهن قوی و استعداد بی حد و حصر مرا ندارد . هیچ کس حتی به گَرد من هم نمی رسد . زیبایی و جوانی فقط از آن ِ من است .
ـــ باز که جلوی آیینه به سجده افتادی ! بذار کنار این خرافات رو عزیز من . بلند شو ببینم ...
صدای رامین است که تازه رسیده خانه . هیچ وقت نمی گذارد درست و حسابی عبادت کنم . آخر خودش به هیچ خدایی معتقد نیست . بازویم را می گیرد و از روی زمین بلندم می کند .
ـــ تمام خوشگلی تو مال ِ منه . می خوای اقلا سجده کنی ، باید به من سجده کنی .
دستی می کشد توی موهایم و سرتا پایم را برانداز می کند :
ـــ خوب شد دادم برات یه کلید ساختن . دلتنگت بودم . خانواده ت بهت گیر نمی دن که شبا کجا می مونی ؟
آرام دارد انگشت هایش را سُر می دهد روی شانه هایم . صدایم در نمی آید که جوابی بدهم . چشم های خمارم را می دوزم به چهره اش و خودم را توی آغوشش رها می کنم .
+
نشسته روی تخت و دارد با لپ تاپش کار می کند :
ـــ لعیا امروز یه پول حسابی گیرم اومد .
ـــ باز رفتی بانک زدی ؟
ـــ بانک ؟ نه بابا . ولی خب طرف دست کمی از یه بانک نداشت. حتی غبغبش هم بوی پول می داد . جوری حسابشو خالی کردم که تا عمر داره نمی فهمه .
شم اقتصادی اش عجیب قـَویست . زیبایی من فقط کنار ثروت اوست که کامل می شود. وثروت او کنار زیبایی من . آن وقت دیگر شکست ناپذیر می شویم . همیشه می مانم که چطور این همه پول دارد و هیچ وقت نشده پرستششان کند . مطمئنم که اگر کمی اعتقاد داشت ، دارایی هایش خیلی بیش تر از این ها می شد . همیشه می ترسم که این کفر گویی هایش ، هرچه دارد را به باد بدهد . یکبار برایش یک بت خریدم . گفتم اقلا او هم مثل بقیه ، یکی از همین بت های معمولی را عبادت کند . اما چنان با عصبانیت کوباندش به دیوار و خوردش کرد که تا چند روز می ترسیدم عذابی دامن گیرش شود . البته خودم هم خیلی به این بت های دست ساز اعتقادی ندارم . آدم اگر می خواهد خدایی را پرستش کند باید اقلا چیزی را بپرستد که راحت به دست نیاید . نه یک مشت چوب و سنگ که بشود توی دست و بال همه پیدایش کرد !
ـــ رامین جان . نمی خوای به خاطر امروز شکرشون رو به جا بیاری ؟
ـــ باز شروع نکن . هیچ خدایی وجود نداره که من بخوام شکرش کنم . تو هم دیگه حق نداریی توی هیچ آیینه ای نگاه کنی . بعید نیست چند وقت دیگه بشی عین همین یارو که می گه خدای عجیب و غریبش قراره عذاب بفرسته و داره وسط خشکی کشتی می سازه .
نوح را می گوید . یکی دوباری حرفش را از این و آن شنیده ام . حتی چندباری هم دیده امش . همه فکر می کنند دیوانه است . اما به دیوانه ها نمی ماند . ظاهر آرامی دارد و چهره اش نورانی ست . یکبار حرف هایش را شنیدم .می گفت همه ی ما کافریم و خدایی فقط از آن یکی ست . خدای او ، که نه دیده می شود و نه صدایش شنیده . همه از اطرافش پراکنده می شدند اما من ، انگار میخ شده بودم به زمین . مرا می دید . نگاهم می کرد و تنها لبخندی روی لب هایش می نشاند . یک قدرت عجیبی درونش بود که ناخواسته مرا به طرف خودش می کشید . اگر رامین بفهمد که هر روز صبح راه کج می کنم تا به بهانه ای نوح را ببینم حتما مرا می کُشد . حتی یکبار که از شدت کار و ساختن کشتی ، خیس عرق شده بود ، با دستمالم آرام خیسی پیشانی و گردنش را پاک کردم . لبخندی زد و با صبوری گفت :" چه خدای زیبایی دارم من ".. در جوابش سکوت کردم . اولین باری بود که کسی زیبایی مرا این گونه توصیف می کرد....
+
از گرما از خواب می پرم . رامین با دهانی باز کنارم غرق خواب است . آرام از کنارش بلند می شوم و می روم طرف پنجره .گُر گرفته ام و از درون می سوزم . هوا ابریست . پر از ابر های سیاه و حجیم . از حرکت درختان معلوم است که باد شدیدی هم دارد می وزد . می ترسم پنجره را باز کنم و رامین بیدار شود . می روم روی پشت بام و تنم را می سپارم به خنکی باد . چنین هوایی این موقع سال بعید است . نکند همان عذابی ست که نوح گفته بود . اگر ...اگر همان عذاب باشد ، پس دیگر نمی توانم نوح را ببینم ؟ دلم مثل هوای طوفانی ِ بیرون شده است . هنوز درونم داغ است . که یک قطره آب می چکد روی بینی ام . باران می گیرد . چه بارانی . انگار که از زمین هم دارد باران می بارد . کشتی نوح را از بالای پشت بام می بینم . با وقار و عظیم از دور خودنمایی می کند . حتما نوح هم روی عرشه اش ایستاده . نوح و تمام کسانی که با او هستند . تمام کسانی که می توانند باز چهره ی آرامش را ببینند و از حضورش بهره مند شوند . تمام کسانی که دعوتش را پذیرفتند و نجات یافتند . مَرد دوست داشتنی ست این نوح . یا شاید هم بود ! یاد لبخندش می افتم . یاد مهربانی اش !باد می زند زیر موهایم و توی هوا می چرخاندشان . کاش می شد دوباره می دیدمش . آسمان صاعقه ای می زند و صدای رعدش تمام شیشه های پنجره ها را می شکند . باد عجب وحشی گری کرده . هرچه درخت و ماشین است را بلند کرده توی هوا . و باران هم مثل شلاق تازیانه می زند و بی وقفه از آسمان و زمین و حتی در و دیوار خانه ها هم می بارد . تمام شهر را آب برداشته . بی شک این همان عذاب است . دلم می خواهد فقط یکبار دیگر نوح را ببینم . از تمام سیاهی ای که شهر را در برگرفته ، کشتی اش مثل یک نورافکن از دور پیداست . از خاک جدا شده . روی آب شناور است و دارد می آید به این سمت . نصفی از مردم درگیر سیل شده اند و نصف دیگرشان از ترس و وحشت ، به بلندی ها و بالای ساختمان ها و برج ها پناه برده اند . هول و ولای عجیبی به جان مردم افتاده . نوح هم دارد می آید . او به حتم دارد به این سمت می آید . آب رسیده به کف پاهایم . چقدر زود سرعت می گیرد و تا زانوهایم را در بر می گیرد . نوح ! دیگر دارد فرصتم تمام می شود .کجایی پس ؟! ...که لبخندش از پشت تمام گرد و غبار و باد و بوران پیدا می شود . می بینمش . به صلابت تمام ایستاده جلوی کشتی و هیچ ترسی توی چهره اش نیست . بوی عطر خوشش تا اینجا می رسد و تمام مشامم را پُر کرده است . آب تا زیر گلویم بالا آمده . می ایستم روی پنجه ی پا تا شده یک ثانیه بیشتر تماشایش کنم .کم کم آب راه نفسم را هم بند می آورد . اما هنوز چشم هایم می توانند نوح را ببینند . موهای سفید و مشکی اش را که باد برخلاف تمام وحشی گری اش ، آرام نوازش می دهد . انگار که همه چیز در ید قدرت اوست ـــ در ید قدرت خدای او ! بی شک می بایست خدای او را می پرستید . خدای زیبای او را ...هنوز دارد به رویم لبخند می زند . دست اش را دراز می کند به سویم و من....دیگر آّب راه بر نگاهم هم می بنند !
برایمان بنواز . برایمان بخوان و بناز و بنواز تمام عاشقانه هایت را ، از میان همین چوب و پوست و سیم؛ از میان رقص انگشتان و نای ِ نوای . ای طاهره بانوی ایرانی ، ای حوای زمین ، به تمام احساست می بالـــــــــم ! به روح مملو از هنر و زیبایی ات ، به عروج ایمانت ، به خودباوری ات می بالــــــــم ! .....
تنها بنواز تو ....ای گل ِ یاس ِ بهشتی !
::.
دیشب مهمان بیست و هفتمین فستیوال موسیقی فجر بودم و عجیب ، به زن بودنم افتخار کردم . با این که فقط تماشاچی و شنونده بودم اما ستایششان کردم تمام همنوعانم را که غرورشان را به دست گرفتند و از هنرشان دفاع کردند ـــ هنری که صدها برابر هنر نمایی مـَردان و صدایی که صدها برابر صدای مردان ، خودنمایی کرد!
::.
پی نوشت 1 : فستیوال ، فرهنگسرای نیاوران برگزار شد که یکی از سانس هایش فقط مخصوص حضور بانوان بود . چه حضور ایده آلی!
پی نوشت 2 : امیدوارم مثل بعضی نوشته های پیشینم ، مورد تهمت دشمنی با جمعیت مذکرین قرار نگرفته باشم . آمین !
پی نوشت بی ربط :
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی ست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حـالی ست

برجستگی ِ …
دلم می خواهد کف دست ها و نوک بینی ام را بچسبانم به شیشه ی ویترین مغازه و تا خود صبح با چشم های زل زده و ذوق زده ، آن دوتا کفش کوچک زرد رنگ بچگانه را تماشا کنم . دلم رفته است برایشان . " وای حمید ببین چقدر نازن " برنمی گردم که عکس العملش را ببینم . فقط خیره شده ام به کفش ها . کودکم را تصور می کنم که یک سالش شده است و من این دو تا کفش کوچک را کرده ام پایش و با حمید دست هایش را گرفته ایم تا راه ببریمش و او تاتی تاتی کند . حتما سوت هم دارد کف پاشنه اش . ناخودآگاه دستم را می کشم روی شکم برجسته ام . می دانم که نمی توانیم بخریمش . حمید خیلی اوضاع مالی اش خوب نیست این روزها . مخصوصا که امشب هم ، کلی بابت کباب برگی که هوس کرده بودم توی خرج افتاده . البته چیزی که بروز نمی دهد . اما وقتی می گوید " پیاده برگردیم ؟! دکتر گفته برای زایمانت خوبه " می فهمم که دستش تنگ است . که می خواهد خرج و برج الکی نکند . که غرورش هم نشکند پیش من .
چشم از کفش ها می گیرم و دستم را می برم توی جیب پالتوی حمید و شانه ام را تکیه می دهم به بازویش . " برویم عزیزم " ! به گفته ی من راه می افتد اما هنوز یک قدم نرفته ، برمی گردد و می کشاندم توی مغازه . انگار این کفش ها دل او را هم برده اند . دلم می خواهد جیغ بکشم از خوشحالی . چشم هایم دیگر فقط یک چیز را می بینند ...کفش های زرد کوچکی که می روند توی جعبه و کادو می شوند و توی دست هایم جا میگیرند !
.. رو به ....
ـــ می بینی ! حواس که نمیذاری برای آدم . یادم رفت کلاه کاسکتم رو بردارم . کم مونده توی این اوضاع سگی جریمه هم بشم . هی بهت میگم من راضی نیستم . می خوام بچه ، بچه ی خودم باشه . از خون خودم ؛ ولی تو که دست بردار نیستی .
بغض راه گلویم را گرفته . امیر هم که آنقدر تند می رود و بین این ماشین و آن ماشین ویراژ می دهد کلافه ام کرده . سرعت موتور آنقدر زیاد است که هی باد می زند و روسری ام را از سرم می اندازد .
ـــ یواش تر برو !
صدایم را باد می برد .
ـــ چی می گی تو ؟!
لعنت به این موتور . چند دفعه گفته ام تو که پولش را داری ، اقلا یک ماشین بخر . شاید فردا روزی ، قسمت شد ، یک نفر دیگر هم به جمعمان اضافه شد . نمی شود که بچه را نشاند پشت موتور و برد این طرف و آن طرف . خطرناک است . اما .....
به ترافیک می خوریم . انگار تصادف شده . کمی آرام می گیرم و روسری ام را مرتب می کنم . که دوباره سر موتور را آنقدر کج می کند که از بین ماشین های پشت ترافیک ایستاده ، راه باز کند . صبر و تحمل ندارد . مادرم می گوید مرد که سی سالگی را رد کند دلش بچه می خواهد . وگرنه آنقدر بد عنق و بهانه گیر می شود که هیچ جور نمی شود تحملش کرد ... خب امیر یک جورایی حق دارد . دلش می خواهد پدر شود ــ که از بیرون که می آید خانه ، بچه اش را توی آغوش بگیرد ، بدواندش ، بلندش کند و دورتا دور اتاق بچرخاندش ــ پدری کند برایش . مثل من که دلم می خواهد مادری کنم ! اما ...مگر من مقصرم ؟!
می رود توی پیاده رو تا پشت ترافیک نماند . این جا هم دست از تند رفتنش برنمی دارد . خدا را شکر که شب است و کسی توی پیاده رو نیست .
ـــ تو نمی فهمی زن . بچه ی خود آدم یه چیز دیگه ست . اومدیم و از پرورشگاه یکی رو گرفتیم و بزرگ کردیم . از کجا می دونی ننه باباش کی بودن ؟! کلی واسش زحمت بکش ، آخرش ولت می کنه به امون خدا ....
دلم نمی خواهد دیگر به حرف هایش گوش بدهم . دلم نمی خواهد صدایش را بشنوم . بگذار صدایش را باد ببرد . چشم می دوزم به پیاده روی خلوتی که به سرعت از میانش رد می شویم . بگذار او هم همین طور اراجیف ببافد برای خودش ؛ هی سرش را هم می چرخاند عقب تا مثلا صدایش را بهتر بشنوم . نور یک مغازه ی سیسمونی فروشی از دور پیداست . می شناسم این مغازه را . بارها تنها آمده ام و پشت ویترینش ایستاده ام و آرزو کرده ام که کاش می شد من هم یکی از این وسایل را می خریدم برای کودکم . مخصوصا آن کفش های زرد کوچک بچگانه را که بدجوری دلم را برده ـــ که وقتی پسرم یک سالش که شد ، پایش کنم و دست هایش را بگیرم و راه ببرمش ، و او تاتی تاتی کند برایم . از جلو خیره می شوم به نور مغازه ، تا از کنارش که رد شدیم باز آن کفش های زرد بچگانه را یکبار دیگر ببینم ..... که یکدفعه درب مغازه باز می شود . زن بارداری با همسرش می دود توی پیاده رو و جعبه کفشی را می گیرد بالای سرش و می چرخد و خوشحالی می کند . یک هو ظاهر می شود جلویمان ــ سر راهمان. ناگهانی ! امیر حواسش نیست . نگاهش نیست به پیاده رو . سرچرخانده عقب و دارد برای من حرف می زند...
ـــ بچه باید از خون ِ خود آدم باشه زن !
تنها می توانم جیغ بکشم ....
ــــ امیر روبروت ........
..تهی !
خالی شده ام . و پر از سکوت ...دیگر هیچ چیز درونم نیست ؛ به جز یک بغض بزرگ و سنگین که توی تمام وجودم رخنه کرده . دست می کشم به شکم صاف و مُرده ام . هیچ گرمایی ندارد . بغضم را می بلعم و تکه کاغذ را می چســبانم روی دیوار سرکوچه :
" حـــراج سیسمونی کودک ! نو ....و دست نخورده ! "
:.
پی نوشت بی ربط: بعضی وقت ها آدم دلش می خواهد بعضی حرف ها را به بعضی آدم ها بزند . اما....اما نمی شود .و چقدر سختند این نشدن ها ...خیلی سخت !
چندوقتی بود خودخواهی یک نفر بدجوری ذهن و روانم را به هم ریخته بود . باورم نمی شد که مگر می شود یکی تا این حد از خودمتشکر و مغرور باشد . و حتی ذره ای برای عقاید دیگران احترام هم قائل نباشد ، و چون عادت ندارم اجازه بدهم ، یک موضوعی بیش از یکی دو روز ناراحتم کند ، بالاخره یک راهی برایش پیدا کردم .
نشستم به جای اینکه به خودپسندی کسی که رابطه ی چندانی باهم نداریم و گه گاهی شاید فقط یکی دو کلمه حالی از هم بپرسیم ، فکر کنم ، به همه ی دوستان خوبی که واقعا گلچینشان کرده ام و به عقاید و باورهایشان افتخار می کنم ، فکر کنم . راه حل خوبی ست . آرامش می دهد به آدم .
باور عجیبی دارم به این جمله که: آدم ها را باید از دوست هایشان شناخت .
بعدا نوشت : طرح ختم ترجمه نهج البلاغه
وَ لُــدت مبــــارک !

این که عاشق زمستانم ، هـیچ ؛ این کــه شب هـای طولانــی اش را که جان می دهــند برای دور هم جمـع شدن و فوتبال دستی بازی کردن هـم دوست دارم ، هیچ تــر ! روز تولد خودم را هم که بگذاریم کنار ، ...می ماند یک روز ِ سفید ِ صدفی که تازگی ها به همه ی این زیبایی های زمستانی ِ دی ماهی ام ، اضافه شده . روزی که تو ، برای اولین بار چشم هایت را به دنیا باز کردی ....
تویی که خدا ، چند وقتــی ست به دنیایـم و به دردانه های زندگی ام که جان می دهم برایشان ، پیونــدت زده !
بودنت را دوست دارم ،...و از این که دارمت ، از این که عشق را به زندگی تنها برادرم هدیه داده ای ، از این که کنار لحظه های شاد ِمان هستی ،.....
... خوشـــــــحــالـــــــــم !
آمدنت به اندازه ی تمام دانه های سرخ انار مبارک !
::.
+ بین خودمون بمونه : دوسِـــت دارم ... تازه ظرف های شام هم به من هِــچ ربطی نداره . خودت بشور !
:.
پی نوشت عکس : ( Forever Friends By Kelli Miller )..... من و توییما :دی
nbsp;
می ترســــم ؛ از خواب هایی که تا دیشب پُــر بودند از تو و احساس یک طرفه ات / و حالا پُــر شده اند از من و تو ! و احساس دو طرفه یمان ......باور کن خیلی می ترســـــم ؛
گـُـــل شــــ ــب بـــــــــو
اولین باری که شناختمت ، موقع اسباب کشی بود ــ وقتی داشتم کارتون کتاب هایم را می بردم توی خانه. آن هم از روی کفش هایت . دو جفت کفش مشکی و ساده و بدون پاشنه . انگار تازه واکسشان زده بودی و گذاشته بودیشان جلوی در . روی قالیچه ی بنفشی که دو تا گل لاله ی سفید رویش داشت . هیچ کفش دیگری جلوی در خانه ات نبود . فقط کفش های تو و یک جفت دمپایی ابری زنانه که حتما آن هم برای خودت بوده . دلگرم شده بودم به این که تو هم حتما مثل من تنها زندگی می کنی ــ مجرد . ارغوان ! نمی دانی چطور این کفش های ساده ی تو تا شب فکرم را به خودش مشغول کرده بود . تو را توی تصوراتم ساخته بودم . دختری میانه قد ، سفید رو و بدون آرایش . با بوی عطر ملایمی که وقتی از راه پله ها می روی پایین ، خیلی توی فضا نماند و مشام آدم را نزند . با قدم هایی آرام و به نظم و سبک که هیچ پرنده ای را از سر راهت نپراند . و صدایی که نه ناز و عشوه ی تصنعی داشته باشد و نه زمختی و خشونت فحاشان را . منحصر به فرد بودی تو ارغوان . آرام ؛ متین ؛ .... و زیبا !
هر روز صبح که از در خانه می زدم بیرون ، کفش هایت را می دیدم و شب ها هم که برمی گشتم ، باز هم کفش هایت ، فقط به جهت عکس جلوی در خانه ات جفت شده بودند . کاش می شد خودت را می دیدم یکبار . کاش می شد یکبار از من دیرتر می آمدی خانه . که پشت در کشیک بایستم و گوش بدوزم به صدای کفش هایت که تو کی از پله ها می آیی بالا . اما نه . کفش های تو که صدا ندارند . هیچ جور نمی شود متوجه رفت و آمدت شد . از همسایه ها هم نمی شود پرس و جو کرد . می ترسیدم ارغوان . می ترسیدم برایت حرف در بیاورند . می ترسیدم بی آبرویت کنند و آرامشت را به هم بریزند . نه . دلم می خواست در آرامش به سر ببری . غافل از این که همسایه ی روبرویی خانه ات شب و روز در فکر توست .
اما تو چه ؟! به من فکر می کردی ؟! نع ! حتما هر غروب که به خانه می آمدی پله ها را آرام و با خیالی راحت می آمدی بالا . حتی به در واحد من هم نگاه نمی کردی . کفش هایت را جفت می کردی جلوی در و کلیدت را که یک عروسک بنفش کوچک بهش آویزان بود می گرفتی دستت و در را باز می کردی . حتما خانه ات باید خیلی خوشگل می بود . خانه ای نقلی و تر و تمیز که در نهایت با سلیقگی چیده شده بود. می رفتی توی اتاق . مانتو و مقنعه ات را در می آوردی و آویزانشان می کردی به جالباسی پشت در اتاقت . حوله را برمی داشتی و می رفتی و یک دوش آب گرم می گرفتی که از هرچه آلودگی محیط بیرون است پاک شوی . بشوی کبوتر سفید خانگی . پاک پاک . آن وقت یک لباس بنفش هم می پوشیدی که دامنش می رسید تا سر زانوهایت .. موهایت را هم می ریختی روی شانه های سفیدت و یک موسیقی ملایم هم می گذاشتی و می رفتی توی آشپزخانه . اینجا بود که دیگر دست های ظریفت ، معجزه می کردند و بوی عطر غذا را تا تمام ساختمان پراکنده می کردی . آی ارغوان ...ارغوان ! کاش که می دیدمت ! کاش که اسمت را می دانستم اقلا . ارغوان را خودم ساخته بودم . می امد به تو . به تمام ِ تو ! ارغـــــــوانـــــــــــ.......
آن شب را یادم هست . به فکرم زده بود که بیایم و در آپارتمانت را بزنم و ازت یکی دو تا چای لیپتون بگیرم . شاید می شد به این بهانه چهره ات را دید . اما در اپارتمان را که باز کردم ، کفش هایت درجا میخکوبم کرد . گِــلی بودند و کثیف . و دمر و لنگه به لنگه ، افتاده بودند وسط پاگرد . انگار که با عجله درشان آورده بودی و پرتشان کرده بودی جلوی در . برشان داشتم . کفش های تو را ارغوان . کفش های تو را برداشتم و رفتم توی خانه . با وسواس تمام ، واکسشان زدم و تویش را با یک عالمه گل های شب بوی بنفش پُر کردم و جفت کردم جلوی در خانه ات. فردا صبح کفش ها را با یک جعبه شکلات که رویش یک پاپیون قهوه ای رنگ بود جواب دادی . گذاشته بودی اش روی جاکفشی ام . که وقتی از سرکار برمی گردم ، شوکه ام کند . مثل گلبرگ های توی کفش تو که حتما صبح که می رفتی سرکار، شوکه ات کرده بود . به سرم زد که کاش برایت یک جفت کفش نو بخرم . از آن زنانه های پاشنه بلند که جان می دهند برای دلبری . که با همان پیراهن بنفش ات که دامنش می رسد تا سر زانوهایت بپوشی و توی خانه راه بروی و زیبایی ات را دوصد چندان کنی . می دانم که چنین کفش هایی را حتما توی خانه می پوشی . برای دل خودت . برای دنیای خودت !
تمام پاساژها را گشتم تا کفش هایی را که به تو بیایند را پیدا کنم . بنفش و پاشنه بلند . با یک سگک نقره ای گوشه اش. چقدر دوستشان داشتم . انگار خود تو بودی ارغوان . خود ِخود تو ! ساق پاهای سفیدت را می شد توی کفش ها تجسم کرد . و قامت به سرو مانندت را که ایستاده ای روبروی آیینه و یک نگاه به کفش ها می اندازی و یک نگاه به چهره ی دلربایت . که کاش نگاه من بود جای نگاه تو ... که کاش چشم های من بود جای چشم های تو !
توی کفش ها را دوباره پُر از گل کردم و گذاشتمشان جلوی در خانه ات . روی همان قالیچه ی کوچک ! انتظار داشتم برشان داری . انتظار داشتم غروب که برمی گردم خانه ، جای کفش ها جلوی در خالی باشند و دوباره یک جعبه ی شکلات با یک پاپیون قهوه ای رنگ روی جاکفشی ام خودنمایی کند . غروب شد . برگشتم خانه . پله ها را تک به تک آمدم بالا . اما نه جای کفش ها ، که جای تو خالی شده بود ارغوان . نه کفش های مشکی خودت بود ، نه آن دمپایی ابری زنانه ، نه آن قالیچه ی بنفش کوچک و نه تو! ....در آپارتمانت باز بود و سنگ های بدون فرش و اتاق های بدون اثاث و پنجره های بدون پرده ، از یک گورستان متروکه هم ، دلگیر تر به نظر می آمدند.
و کفش های بنفش و پاشنه بلند ، .....دست نخورده کنج دیوار جفت شده بودند . پر از گل های شب بوی بنفش !